قیاق درو شده!

یاد قیاق دروشده بخیر. یه روز که از دست مردم آزاری یه عزیز حسابی از کوره در رفته بودم بدون تامل داس کیبرد رو برداشتم وافتادم به جون قیاق نازنینم وحالا درو نکن و کی درو کن. بعد از فروکش کردن عصبانیت بود که دیدم دیگر قیاقی وجود نداره تا روح منو تازه کنه! انگا ر نه انگار که یه روز یه قیاقی بوده. یه برو بیایی بوده و... صاف صاف . دنیا هم از بودو نبود قیاق هبی خبر بود. مگر دوستانی که منو با قیاق دیده بودند واز طریق قیاق می شناختندم. ودلتنگی برای خاطر صفای حضور همین دوستان بود که منو از پادر می آورد. برای پرکردن خلاء قیاق رفتم سراغ صفحات دیگه ولی برام دلچسب نبود.دلچسب نیست. نمی شود (... ) .  می دونید قیاق برای من یه جورایی  حزو اولین ها ست . خوب کدوم آدم عاقل؟! – بگو من کجام عاقله حالا؟!- اولی هاشو میتونه از خاطر ببره؟! دیدم من فقط در مزرعه قیاق می تونم زندگی کنم وبس! چه، قیاق با اون ظرافت ولطلفتش، با اون سبزی روشنش ، انگار همیشه یه تبسم تازه رو صورتش لونه کرده. احساس می کنم حیات من دروب،  درحیات قیاقه. پس دوباره قیاق . همیشه قیاق.قیاق قیاق قیاق قیاق. خوش بحال اونایی که قیاق زده اند!

«طفلک تنهایی من»

گیجم، منگ شده ام،پکرم ! سرم بقدری سنگین شده که گردن وشانه هایم ،دیگر نای نگه داشتنش را ندارند؛ همین روزهاست که به یک طرف کج بشود ومیل به افتادن کند؛ خدا کند وقتی خواست خم شود ،به پشت بیافتد،نه به جلو ،یا به این پهلو وآن پهلو،...میدانید که! مرا به انگشت نشانه می روند؛ پشتم از تیزی نگاههای متعجب ومترحم می سوزد وتیر می کشد! اما من باید این نگاهها را تاب بیاورم ! دیگر عادت کرده ام ، دیگر از حرفها وپچ پچ ها فرار نمی کنم، که هیچ؛قدو نیم قد طفل هایم را بدنبال خودم اینور وآن ور می کشم. بچه های عجیب الخلقه ای که فقط خودم می فهممشان وفقط خود من می توانم تر وخشکشان کنم.دیگران برای آنها مزاحم اندوآنها هم تا بتوانند غریبه ها را اذیت می کنند! اوایل وقتی کسی می پرسید : «اینا ... مال خودتن ؟! » دستپاچه می شدم واحساس میکردم صورتم از زور خجالت، مثل خورشید دم غروب می شود! آخر تنها زیستن و ...؟! عجیبه !... بچه ها ...؟!

-        آره ... ب..چ..ه  ها م..ا..ل .. خ..و..د.....!

-        -یعنی...؟!

-        نه!نه! از دِماغم بیرون جسته اند!

-        - از دَماغ ؟!... بیچاره،... خداخودش رحم کنه!باورش..؟!

-        -چیکار کنم! خودم هم گیج شده ام!

-        آخه چه طوری؟!

شبها وقتی مردم بستر های گرم ونرم خود را می گسترند وبا فکری رام وشکمی آرام ،سر به بالین می گذارند؛درد آرام آرام دروجودم جوانه می زند ونرم نرمک خودش را تا کنگره های هیأتم بالا می کشدودرست در وسط گردابی که بیقرارو مشوش ، بخود می پیچد، درهم فرومی رود وزیر وزبر می شود و وحشیانه به طاق مغز می کوبد؛ جا خوش می کند .آن وقت ،این منم! که تا صبح تب می کنم ،داغ می شوم ،آتش می گیرم ، بخود می پیچم ودرخود می سوزم! وصبح درحالیکه به زور توانسته ام جسم خسته وبی جان خود را از زیر دست وپای درد واز لابلای چنگالهای گرداب بیرون بکشم وفرصتی بیابم تا... ، شبح هایی را می بینم که مثل نسیم بر من می وزند وبه تیمار جان خسته ام می آیند... .

ومن با ز یاد نگاهها ی کنجکاو وملامت گر مردم مب افتم وانحنای چشمانشان را می بینم که مثل همیشه راه را برهر خلاف آمد عادتی می بندند! وباز اصلی ترین معمای ذهن آنها – که جز راه همورا نرفته است- اینکه ؛«این ...؟!عجیبه... معماست ... ....»

ولبها را می بینم که ورچیده می شوند،تا می خورند وبه روی چانه بر می گردند! و«من» که جوابی ندارم – یعنی نداشته باشن ،بهتر است – هنوز غبار خستگی های ناشی از میزبانی درد                           درخلسه ای فرو می روم

                                 منگ می شوم و

                                                        پکر

                                                               می مانم !

تشخیص با متخصص است ، معالجه با کیست؟!

«اینک چند سالی لست که در کشور ما، بازار کمیسیون ها، کمیته ها، شوراها، انجمن ها، کنگره ها، سمینار ها، کانون ها، سخنرانی ها، و...رواجی بی ستبقه یافته است. این تشکیلات که  به وجود آنها اشاره شد، همه حاکی از آن است که حیات اجتماعی ما وارد مرحله ای تازه از زندگانی تکاپویی خود شده است.ودرنتیجه، رشد وتکوین وثمر بخشی این فعالیت های گروهی نیز، نیازمند اطلاعات، آموزش، تربیت، تمرین، وادبیات تازه است. با صراحت باید اعتراف منیم که تجربه ی اجتماعی واطلاعات ومنابع اطلاع رسانی وادبیات ما دراین زمینه بسیار ناچیز وبی مقدار است. سوکمندانه باید گفت غالب از شرکت کنندگان با فضل واستاد ما نمی دانند چگونه وچه وقت، باید صحبت یا انتقاد کنند. سخنان اعتراض آمیز وانتقاد های دیگری را، هرچند خلاف ذوق وسلیقه آنها باشد، تحمل نمایند. بدون قهر وخشم وپرخاشگری، بدون طعنه واهانت وتحقیر، وتصفیه حسابهای شخصی، مؤدبانه وبه موقع، لیکن قاطع ومنطقی، پاسخ گویند. خود نرنجند، وموجبات قهر ورنجش دیگری را فراهم نکنند.متأسفانه در کمتر جلسه سخنرانی وبحثی است که در ایران تشکیل شود ورنجش های بیهوده وغیر لازم میان گروهی آشنا یا بکلی نا آشنا حاصل نگردد.» (ناصرالدین صاحب الزمانی،دیباچه ای بر رهبری،چاپ سوم،جیبی،مؤسسه عطایی،1348)

امروز که سال1387 است، یعنی 40سال از زمان تشخیض بیماری می گذرد، چه کسی است که یکبار در جلسه ای، سمیناری، کنفرانسی و... جامعه امروز شرکت کرده ونشانه های بیماری چهل سال پیش را به عیان نبیند؟!

به راستی چرا چنین؟! امروز چه کسی به این نکته دقت می کند که بجای زلال آموزش وآموختن مدارا با همگنان، اینک بلد نبودن ظهور وابراز در موقعیت های اجتماعی- بگیر فرهنگی، علمی، سیاسی و...-بخش کدر وجداناشدنی رفتار اجتماعی ما وفرزندان نو به نو جامعه ماست؟!

دانشگاه در پستو!

 محمود مغازه ای داشت مرده ریگ پدر..لوازم التحریر فروشی بود .دخمه ای کوچک درانتهای مغازه تعبیه شده بود با نیم پله ای پایین تر از کف مغازه وسقفی که اجازه نمیداد زیرش قامت راست کنی ! سابقا کارگاه رنگ رزی  می بوده. پاتوق دوستان بود . نه اینکه از فضای کارو کاسبی هم تقریبا جدا بود ؟ کمتر بوی مزاحمت برای کاسب ومشتری، شنیده می شد.

عارف مسلکان،-که محمود هم بفهمی نفهمی جزوآنها تلقی می شد - ،شاعران ، فیلسوف مآبان ،منتقدان و... آنجا جمع می شدیم وازهر دری سخنی میرفت .بی هیچ برنامه ریزی ای ،یا کلاسی،یا استادی وشاگردی ای . اما حسابی خاطرهارا کیفور میکرد وحال ها را تشاط می بخشید .وبه واقع چیزها یاد می گرفتیم وحالی پیدا می کردیم .دراین دنیای وانفسای بیکسی وتنهایی خود، بهشتی بود. زدو محمود فروختش . -بدشد- جمع دوستان  مثل ماهیانی از آب بیرون افتاده ،چندروزی ورپریدند وعاقبت دستی کوتاه از همه چیز، درتنگنای زندگی آرام گرفتند! 

 امروز (جمعه 12/11/86) بعداز چندی،  درمغازه امیر بودیم .بی برنامه وبی آمادگی قبلی. باز سخنها درگرفت.مثل چشمه ای که درآرامش خودش می جوشد،از هر سری ایده ای می تراویدوفضای سردمجلس بعلت  قطع بودن گاز بازار در سرمای زمستانه امسال !-را  هرلحظه گرمتر از پیش می کرد .

امروز سه ساعت ونیم زندگی کردیم ! ویاد آن دخمه که زاینده افق ها بود ،باردیگر دریادها زنده شد .

چقدر ما انسانهای امروز ناتوانیم! نمی توانیم  لمحاتی ازگذران سریع عمر را برای خود زندگی کنیم . پاتوقی  نداریم که با دوستان همراه وهم رای خود، روزانه ، هر دوسه روز ،دست کم هرهفته یکبار را دورهم جمع شویم وفشار روزمرگی  ها را به یمن دیدار دوستان وشنیدن حرفهای شنیدنی شان  ،بشکنیم . زندگی باهمین اجتماعات کوچک وبی ریای دوستانه چقدر زیبا می شود ومعنا پیدا می کند .خصوصا اگر جامعه به نصفه خاموش خودش هم این اجازه را می داد ،یا زندگی آنقدرآشکارا  قیمتش را می نمایاند! که خود آنها به صرافت خریدن زندگی خویش  می افتادند!

 

پستوی " تخته بند"

 

ساعت یک ونیم نیمه شب است ولی انگار برای من اول صبح کاری است ! وقتی ساعت 24 از جلسه کذایی تقسیر! برگشتم، فکر می کردم  روزم تازه آغاز شده است ! نمی  خواستم ونمی توانستم بخوابم،.باید مساله ذهنی پیش آمده را حل می کردم .باید می نشستم وتا هرزمان که خستگی از پایم بیاندازد، فکر کنم وبنویسم. بنویسم تا خاطرات  برخورد های این جلسه که تداعی کننده برخوردهای بیست ساله گذشت اقران وهمالان، با من وامثال من است بماند. .نه بخاطر شیرینی این خاطرات، که برعکس بخاطر تلخی هایشان. وباز نه بخاطر اینکه خاطر من از این تلخی ها مکدر است، که برای  آیندگان؛ می نویسم ! برای مخاطبان احتمالی ای که، وقتی ایامی چند باد مهرگان بر تربت من ودوستانم ! وزیده باشد، این سطور را تورقی کنند .

می نویسم تا شیوه اندیشگی!!درجامعه مان را ثبت کرده باشم، تاموضوعات اندیشگی را قید زده باشم، تا مباد که  وضعیت امروز  از خاطر ما فرتوت ها، بروند ، وفردا دوباره دراذهان نو باوگانمان جوانه زنند!

جمع چند نفره ما، - من ودوستانم- که باید - واتنظار خود تعریف کرده مان  از" خود" ایجاب می کند، با قرآن بهتر از آن باشیم که با خلق جهانیم! – بر آن شدیم هریک درتفسیری از تفاسیر قرآن کریم مداقه  وماحصل آن را درباب آیات،  هرجلسه درجمع مطرح  کنیم، اما عیب کاراین است که همیشه بدون مطالعه واغلب حتی بدون کتاب راهی جلسه می شویم ! یکی از اعضای جلسه که «او» باشد ! گاه برسبیل ذوق، یا دراثر عواطف روحی  ارتباط با معنای یک آیه درجلسه، دریافت هایی  را مطرح می کند که اغلب هم چالش برانگیز می شود وبحث وجدل درمی گیرد . وموجب جهیدن برق نگاه های  حاکی از تعجب وفسوس برخی از دوستان شده بفهمی نفهمی شلاق تحذیر وتبذیر وتبشیرشان را چرب می کند. احساس می کنم، به همین سبب  آن دوست مجبور است  بیشتر، دریافت هایش را فرو  خورد ولی از اینکه چرا جمع کوچک ما  تاب تحمل یک سخن متفاوت ندارد هم غمین است!و از خود می پرسم اگرحال جمع درس خوانده و خصوصی ما  این است ،مردم کوچه وخیابان چه نسبتی با تازه های اندیشه یا اصولا چه ارتباطی با اصل اندیشگی توانند داشت ؟!

کار ما درآن جلسه نه فهم قرآن ، که  اگر راست می آمد آگاهی از برداشت دیگران از قرآن می بود!وبیش ازاین جرات پیش رفتنمان نه. برای همین هم من درآن جلسه  حکم  اسب عصاری، داشتم نه بیشتر.

درتاملاتم براین نکته، به این رسیدم که اگر اجمالی از رویکردها وآنچه اصطلاح علمی روز درعرصه علوم انسانی است، درباب هرمنونیک، زبان شناسی، نشانه شناسی، گفتمان  و... - را درحد توان اندکم در جمع  مطرح کنم ، لابد  روشنگر خواهد بود و امید خیری درآن برای ره یابی به فهم هایی متفاوت وتازه، توانیم داشت. وقتی، افتان وخیزان وبه مدد استقبال  یکی دوتا از دوستان،  ذهنیتم جامه عمل پوشید. در همان جلسات ابتدایی دیدم جمع، بیش از آنکه  موضوع را سنگریزه ای در، برکه آرام ذهن خود بیابد، آن را ریگی درکفش من ! ارزیابی می کند! و برخی لاجرم تیغ دفاع از ایده هایشان  - که البته بیشتر دفاع از «هویت» شان می نمود آختند ! چه آختنی ! ومن یک بار دیگر مثل همیشه اینجور مواجهات –اما اینبار نه با آزردگی خاطر- مصمم شدم تا درِپستوی ذهنم را بر غریبه نگشایم!و به این رسیدم که در این پستو" تخته بند" به !

حیات دوباره

سلام به همه دوستان عزیز قیاقستان من!

خیلی خوشحالم از اینکه دوباره قیاق و زنده کردم. داشتم از بی قیاقی می مردم!منتظر صفای قدم هاتون قیاق تازه